BluePary

به خاطره دونی من خوش آمدید

تیله های چشمانت رنگی هستند!!

پس چرا گاهی جهان را اینقدر سیاه می بینی؟؟...

چند وقته هر کی کمتر از گل بهم می گه زانوی غم بقل می گیرم و از زندگی سیر می شم...

یه مبحث کوچولوی دیگه هم هست...

از زندگی رنگین کمونی خسته شدم! کاش همه باهم یک رنگ بودن... کاش دو رویی وجود نداشت...

چند تا دشمن خونی دارید که وقتی رو در رو هستید دوست جون جونی می شید؟!

گاهی دلم می خواد تو روی کسانی که ازشون بدم میاد بایستم و داد بزنم: i hate you ولی اونا اینقدر مهربونی می کنن که گاهی نتیجه این می شه که من شروع می کنم به فحش دادن خودم.

 

ساعت 12 پاشدن و هنوز هم احساس خستگی کردن خیلی حرفه. یه لیوان چای شیرین و یکم ولگردی تا وقت نماز می رسه و مادرجونم با پافشاری منو می بره مسجد. مثل وقتای دیگه کفشامو می چپونم زیر جاکفشی مسجد و نماز ظهرو با خواب آلودگی شروع می کنم...

آخرای نماز ظهر یه پیر مردی میاد که تقریبا به زور راه می ره. بلند شدن از هر رکوع و سجود 5 دقیقه ای طول می کشه. پرده ی آبی رنگ مسجد نمی ذاره چهره شو ببینم.

نماز من تموم شده ولی اون هنوز با سختی داره خم و راست می شه و گاهی از درد کمر یا پا آه می کشه. می رم تو فکر و از فکر مشغولی هیچ کدوم از ذکر های نماز عصرو تمام و کمال نمی گم.

خدایا یه وعده هم نماز قضا نمی کنم!! وقتی پیر شدم منو به حال و روز این پیر مرد دچار نکن!!

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٢ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط BLUEPARY نظرات () |

دولابه سلام...

دولابه یعنی دوباره... نسیما. دختر عمو جونم 2 سالشه!! به دوباره می گه دولابه... هه هه...

حالا که بحثش پیش اومد بذارین بقیه ی حرفای شیرین بروبکس کوچول رو براتون بگم...

مثلا همین نسیما به  لام علاقه داره... مثال: به شما می گه شلا D:

یا مثلا به عمه فاطمه می گه عمه لژاطله...

آیسان هم (دختر داییم) قدیما به کوچولو می گفت لو D: به مادرجون می گفت شون شون شونی...

حالا این یه چیز باحال!! سید مهدی (پسر خاله ام) خیلی می دوید بازی می کرد می پرید از سر و کولمون می رفت بالا. گفتم خاله این چقدر انرژی داره!!!!!!!

بعد اون دوید تو دست شویی گفت: آره مامان انرجیش دارم. بدو!!!

خب!! بگذریم...

ایام محرمو تسلیت می گم....

امسال که خیلی ایران خوش گذشت چون ایام محرم اومدم. بعد از یه چند سالی حال و هوام عوض شد. کلا دگرگون شدم...

خب حالا یکم شکایت کنم... سرعت خیلی پایینه دارم دق می کنم. اگه سرعت پایین اجازه بده به همتون سر می زنم فقط اگه سر نزدم لطفا دلخور نشید...

آی لاو همتونو... بای بای...

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٢ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط BLUEPARY نظرات () |

سلام

این بار یه سلام از همین نزدیک. یه سلام زمستونی سرشار از بوی وطن

چقدر تو این یه هفته دلم برای همه ی همتون تنگ شد 

دیشب تولد یگانه جون بودم...

یه عالمه از دوستامو دیدم. یگانه ملیکا فریماه الهام سنا غزل سولماز مهرنوش سمانه...

الان خونه ی خالم اینامتصاویر متحرک ، یاهو ، زیباسازی وبلاگ ، بهاربیست             www.bahar-20.com

خلاصه این جا داره خوش می گذره 

ولی بعضی وقتا دوس دارم هیچ وقت برنگردم مالزی

خب دیگه دوست جونای عزیزم خدافظ

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢۱ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ توسط BLUEPARY نظرات () |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت